خرید بک لینک
صبح خواب برف میبینم، خواب میبینم کل شهر سفید پوش شده و حداقل ٢٠ سانتی برف روی زمین نشسته، کلیه مداراس و ادارات و کارخانه جات هم تعطیل شده اند، البته این فقط یک خواب بود که ١٠ سال پیش حقیقت روزهای زمستانی شهر کوچکمان بود ، وقتی بیدار شدم و پشت پنجره رفتم از کل برف های خوابم فقط کمی بارانش باریده بود و هوا مه آلود بود، اول دبیرستان بودم ، پدرم صبح ها من را می رساند مدرسه ، آن روزها جیره ی روزانه ام از مامان ٢٠٠ تومان بود و گاهی پدر علاوه بر جیره ی روزانه ام یک هزار تومانی در می آورد و من که نمیدانستم با آن هزار تومانی چه کار کنم چشم هایم برق میزد و در هوا می قاپیدمش ، آن روزها کرایه ی اتوبوس از شهر محل تحصیلم تا شهر زندگیمان که ٧-٨ کیلومتر فاصله داشت ٥٠ تومان بود، از آن اتوبوس بنزهای قدیمی که یک در کشویی عقب داشت و هیچ وقت هم باز نمیشد.یک روز صبح طبق روال همیشه با پدرم راهی مدرسه شدیم، هوا مه بود ،به اول جاده که رسیدیم مه به اوج خودش رسید و حتی یک قدم جلوتر را هم نمیشد دید ، و مسیر هر روزیمان را اشتباه رفتیم، اگر آن روزها تعداد ماشین ها انقدر زیاد بود همان آنروز تصادف های وحشتناکی میشد ،

برچسب: خاطره بازی,خاطره بازی پایین روچی,خاطره بازی یگانه, نویسنده: پارسا مهدوی تاريخ: شنبه 18 دی 1395 ساعت: 23:46

برداشت اول : چند وقت پیش مطلبی می خواندم مبنی بر اینکه در آمریکا درصد زیادی از مردم دچار افسردگی فصلی میشوند.این اصلاً برای من به معنا نبود که مردم امریکا افسرده اند یا نه ، بلکه باعث شد بیاد بیاورم یکی از دلایل پیشرفت کشورهایی مثل امریکا پذیرفتن مشکلات است . اول باید دلیل شکست هایت را بفهمی ، بعد بپذیری ، فکر چاره باشی و در نهایت اقدام کنی. این طور میشود که یک پروسه را حل کرد و درمان ریشه ایی برای درد های روحی و فیزیکی یک فرد یا جامعه شکل گیرد. عموماً ما در انکار همان مرحله ی اول مانده ایم. اگر خیلی  باهوش باشیم به مرحله ی دوم میرسیم و قطعاً همان جا دیگر می مانیم و پذیرفتن برای ما از همه چیز سنگین تر است . حتی از فحش هایی که هر روزه با خنده یا جدی نثارمان میشود یا نثارشان میکنیم. خلاصه که معدود کسانی هستند که تا به مرحله ی آخر برسند. خود من مرحله ی پذیرفتن و اقدام کردن برایم بی نهایت سخت است. مثلاً اینکه من هم باید قبول کنم با وجود اینکه عاشقانه پاییز و زمستان را دوست دارم اما به افسردگی فصلی اش دچار که میشوم هیچ به میگیرن فصلی هم دچار میشوم.و این میشود که وقتی آهنگ های روی لپ تا

برچسب: افسردگی فصلی,افسردگی فصلی پاییز,افسردگی فصلی چیست؟, نویسنده: پارسا مهدوی تاريخ: شنبه 18 دی 1395 ساعت: 23:46

یکی دو شب پیش خواننده ی گروه پالت را در خندوانه دیدم. آهنگ های گروه پالت را عموماً دوست داشتم، اما آهنگی را که نشنیده بودم و درخندوانه شنیدم و حسابی سرشوقم آورد، آهنگ خونه ی مادربزرگه بود. نمیدانم چرا آن خاطرات دوران کودکی که آنقدر شیرین بود گذرشان اینقدر غمگین است که هر قطعه ی خاطره انگیزی بعد از یک لبخند شیرین کودکانه میشود یک بغض ... شاید دلم از گذر آن روزها میگیرد ....توصیه اکید به گوش دادن این آهنگ دارم. ولی با همه ی این ها دلیل نمیشود که من یادم برود از مادربزرگ مهربون همیشه می ترسیدم . شما از عروسک اش نمی ترسیدید؟ یک خوف عجیبی داشت با آن پشت صحنه ی مشکی خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه دارهخونه ی مادربزرگه شادی و غصه دارهکنار خونه ی ما همیشه سبزه زارهدشتاش پر از بوی گل اینجا همه اش بهارهاین روزها که همه اش هوا ابری یا نیمه ابری است . دلم برای خورشید خانم تنگ شده و زل میزنم به آسمانی که خورشید پشت ابرهایش قایم شده و می گویم آفرین کمتر باش تا بیشتر قدر ات را بدانیم. اینجاست که حال مردمانی که همیشه ابر و باران می بینند و از دیدن خورشید ذوق زده میشوند را درک میکنم. البته بیشت

برچسب: خونه ی مادر بزرگه,خونه ی مادر بزرگه هزارتا قصه داره,خونه ی مادر بزرگه وای فای مفتی داره, نویسنده: پارسا مهدوی تاريخ: شنبه 18 دی 1395 ساعت: 23:46

امروز خدا را شکر روز مفیدی برایم بود و از آن روزهایی بود که پایانش برایم لذت بخش بود ,و در اوج خستگی یک لبخند گوشه ی لبم جا خوش می کند. از کارهای خانه شستن گاز و آشپزخانه که عموماً وقت گیر و خسته کننده است تمام شد و از کارهای خودم کار کردن انگلیسی به حد رضایت بخشی انجام شد و طلسم فرانسه هم شکسته شد و بالاخره هرچند اندک شروع کردم.ورزش هم که درست راس ساعت دیروز انجام شد و اینترنت و تلویزیون به حد قابل توجهی کاهش پیدا کرد . خواندن سوالات تخصصی برای مسابقه ی جدید هم انجام شد. همه ی این ها کافی است که حالم عالی باشد تصمیم داشتم داستان نویسی را هم از امشب شروع کنم اما احساس کردم انرژی لازم برای شروع نوشتن را امشب ندارم .ولی انشالله ایشان هم به زودی آغاز خواهند شد. و کار دیگری که تصمیم دارم شروع اش کنم بازگشت به عشق قدیمی... نجوم... بله... در یک مجله ی اینترنتی درخواست فرستادم برای کار . البته که هیچ گونه حقوقی ندارد اما راستش بودن در یک گروه نجومی برایم خیلی ارزشمند است. تصمیم داشتم در این شهر کوچک یک مرکز نجوم برپا کنم که متاسفانه به دلیل عدم تسلطم بر روی کار با تلسکوپ حدود یک سالی است

برچسب: آسمان شب,آسمان شب شهریار بلوچستانی,آسمان شب ایران, نویسنده: پارسا مهدوی تاريخ: شنبه 18 دی 1395 ساعت: 23:46

یک عالمه فکر و کار و روزهایی که کوتاه اند.چند آهنگ از حامد همایون میگذارم و جوگیر میشوم و بیشتر از همیشه ورزش میکنم البته نهایتاً همان ٢٠ دقیقه ولی کامل. به هن هن می افتم و  روی تخت درحالی که عرق های صورتم را پاک میکنم ولو میشوم.به آرزوهایم فکر میکنم، میخواهم تجسم کنم و از خدا بخواهم  تا بشود .چند روز پیش درحالی که سرم شدیداً درد میکرد مشغول انجام سفارش یکی از مشتری هایم بودم ، که در نهایت آنقدر از کارم ناراضی بودم که یکی ایشان را حتی منهدم کردم، شب که همسرم آمد نشانش دادم، خیلی با من موافق نبود و اعتقاد داشت خیلی هم بد نشده، شب با کلی ترس برای خانم عکس ها را فرستادم و شدیداً ابراز کردم که کار شما خیلی بهتر خواهد شد و اینها نمونه است که اگر دوست داشتید با کیفیت بهتر از این برایتان ارسال کنم ، که خانم در کمال ناباوری گفت من از این ها خیلی خوشم آمد، همین ها را  لطفاً برایم بزنید ، و من انگار که در کنکور قبول شده باشم بالا و پایین می پریدم و خوشحال بودم.*اگر میگرن، سینوزیت و سر درد ها ی مضخرف ندارید شبانه روز خدا رو شکر کنید، من که عادت کرده ام به این سردرد ها که چند روز در

برچسب: این روزها,این روزها که میگذرد جور دیگرم,این روزها هم میگذرد, نویسنده: پارسا مهدوی تاريخ: شنبه 18 دی 1395 ساعت: 23:46

گاهی وقت ها دلم خیلی عجیب دلم برای خوشی های کودکی تنگ میشود، برای فامیل بازی ها که محال بود یک عمو ایی ، یک دایی و ... از قلم بیافتد.اما حالا نمیدانم چند سال است که عموهایم را ندیده ام ، دخترهایشان را که روزی همبازی یکدیگر بودیم ، پشت جیپ عمویم توی حیاط خانه ی آقاجونم چقدر بازی میکردیم و از خنده خسته میشدیم.حالا نمیدانم بعد از این همه سال حتی چه شکلی شده اند ، عکس عمویم را در تلگرام که می بینم ، بغض میکنم، یاد صورت زبرش می افتم که سربه سرمان میگذاشت و مدام بوسمان میکرد و ما با خنده تلاش میکردیم از دستش فرار کنیم، یاد عکاسی ایش که همیشه عکس های ٣*٤ امان را پیشش میگرفتیم و چقدر هم همیشه بد عکس میگرفت ، عکس شناسنامه و کارت ملی که معروف هست به دست عموجان هنرمند من هم گرفته شده بود و دیگر محشر بود ... یاد عیدهایی که خانه ی شما به ما بی نهایت  خوش میگذشت و چقدر زن عمو دوستمان داشت بخیر ....شاید بعداً پست کامل شود 

برچسب: عمون,عمو جانی,عمو پورنگ, نویسنده: پارسا مهدوی تاريخ: شنبه 18 دی 1395 ساعت: 23:46

صفحه بندی